5- انادر نامه

گذشته، جلوی چشمام مانور میره
چقدر دلم براش تنگ میشه!
با خودم فکر میکنم که این گذشته، حال ه دیروزه!
چرا حال رو گاهی دوست ندارم و وقتی قدیمی میشه، دلم براش پر میکشه؟!
نتیجه نداره!
بازم تو خیالم پرواز میکنم..
میرم جایی که تو نشستی و با دستام یه لبخند روی لبات میکشم.
آخ خ خ!
دلم تنگه واسه روزایی که حتی ناز چشمام رو میکشیدی تا با کلی عشوه بازشون کنم و توی چشمات خیره بشم..
دلم اون لحظه ای رو میخواد که با دستات دنباله ی چشمم رو میکشیدی و میگفتی چه کرده خدا!
همون لحظه ای که باهات حرف میزدم و بعد از تموم شدنش، تو رو مات میدیدم..
- چته؟ بیداری؟
+ چشمات رو ازم نگیر..
آغوش اون لحظه ی بودنت رو میخوام..
تو رو..
و مریم رو..

يك پاسخ برايش بگذاريد