برام میخونه..
+ بااااا صدای بی صدا.. مث یه کوه بلند.. مث یه خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد
با دستای فقیر.. با چشمای محروم.. با پاهای خسته.. یه مرد بود یه مرد
- نخون! یه چیزی بگو توش امید باشه..
+ یه شب مهتاب.. ماه میاد تو خواب.. منو میبره از توی زندون… مث شب پره با خودش بیرون
- نه! یه چیزی که توش من باشم.. تو باشی..
+میخواستم یه قصری بسازم.. پنجره هاش آبی باشه.. من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
اما حالا، دستای من، دستای تو، دور از همدیگه، تو آغوش مرد غریبه، روی لبای زن نا شناس..
بازم بگم؟
- بنویس از آنچه ما را به سر اومد.. بد قصه ها گذشت و بدتر اومد..
و این یک پایان بود!
دستهبندی شده در: مریم واره