نوشته شده در آوریل 3, 2008 به وسیلهی sarmonela
برام میخونه..
+ بااااا صدای بی صدا.. مث یه کوه بلند.. مث یه خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد
با دستای فقیر.. با چشمای محروم.. با پاهای خسته.. یه مرد بود یه مرد
- نخون! یه چیزی بگو توش امید باشه..
+ یه شب مهتاب.. ماه میاد تو خواب.. منو میبره از توی زندون… مث شب پره با خودش بیرون
- نه! یه چیزی که توش من باشم.. تو باشی..
+میخواستم یه قصری بسازم.. پنجره هاش آبی باشه.. من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
اما حالا، دستای من، دستای تو، دور از همدیگه، تو آغوش مرد غریبه، روی لبای زن نا شناس..
بازم بگم؟
- بنویس از آنچه ما را به سر اومد.. بد قصه ها گذشت و بدتر اومد..
و این یک پایان بود!
دستهبندی شده در: مریم واره | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 3, 2008 به وسیلهی sarmonela
گذشته، جلوی چشمام مانور میره
چقدر دلم براش تنگ میشه!
با خودم فکر میکنم که این گذشته، حال ه دیروزه!
چرا حال رو گاهی دوست ندارم و وقتی قدیمی میشه، دلم براش پر میکشه؟!
نتیجه نداره!
بازم تو خیالم پرواز میکنم..
میرم جایی که تو نشستی و با دستام یه لبخند روی لبات میکشم.
آخ خ خ!
دلم تنگه واسه روزایی که حتی ناز چشمام رو میکشیدی تا با کلی عشوه بازشون کنم و توی چشمات خیره بشم..
دلم اون لحظه ای رو میخواد که با دستات دنباله ی چشمم رو میکشیدی و میگفتی چه کرده خدا!
همون لحظه ای که باهات حرف میزدم و بعد از تموم شدنش، تو رو مات میدیدم..
- چته؟ بیداری؟
+ چشمات رو ازم نگیر..
آغوش اون لحظه ی بودنت رو میخوام..
تو رو..
و مریم رو..
دستهبندی شده در: مریم واره | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 3, 2008 به وسیلهی sarmonela
این عنوان یعنی چی؟
یعنی هر آنچه که مریم’ز دل، نوشت!
یه چند تاش رو مینویسم. میخوام آرشیو بشه.
*
یاد باد زمانی که سرت روی شانه هایم سبک میشد و آشفتگی دلت، مهمانِ باد.
*
ماه ها انتظار درس ها به من آموخت
خودش نه! ماوقع آینده اش!
*
آره! من واقعا” خنده م میگیره!
خنده م از روی دلخوشیه!
دلخوشیم از حضور توست!
*
از یاد دلمان رفته بود این فاصله..
و چه روزهای خوب و شبهای دلنشینی بود این بی خبری.
اما باز، فاصله حتی صدایم را به تو نمیرساند!!
اینا رو نوشتم که این بخش رو اکتیو کنم!
دله دیگه! هر چرتی میگه! هر چرتی هم توی زمان خودش، از طلا با ارزش تره!
دستهبندی شده در: مریم واره | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 3, 2008 به وسیلهی sarmonela
امسال عید که همه ش امتحان داشتم ( این سومین سالی بود که به همین صورت گذشت)
پارسال لااقل 13 به در افتاده بود شنبه و من هم تعطیل بودم. اما امسال سه شنبه بود و وسط هفته و تعطیلیمون کجا بود و سر کلاس بودیم و این حرفا! حالا اینا کلا یعنی ضدحال. چرا؟ چون توی پارک ممزر سعید شایسته و نوش آفرین و ستار و قیصر و توفان و چندی دیگر برنامه داشتن و توی پارک زعبیل لیلا فروهر و کامران و هومن و بقیه ی بر و بچ! و من نشستم سر کلاس تا غیبت نخورم! ( آخه یه leave هم داشتم اول ترم برای 10 روز که دیگه نمیتونستم غیبت کنم!) خلاصه حالی از دماغ مبارک به بیرون زد تماشایی!
خدا بخواد 3-4 سال دیگه که درسمون تموم شد (لول) … < تا دکترا و اینا رو میگم.. وگرنه لیسانس که تمومه { If God Willing} > دیگه مام میریم دنبال سبزه گره زدن! ( بزک نمیر بهار میاد یعنی همین)
پایان نامه:
الکی الکی 15 روز از سال 87 گذشت و ما هنوز در خوابیم!
دستهبندی شده در: از هر دری سخنی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 3, 2008 به وسیلهی sarmonela
مریم
20 ساله
ساکن امارات متحده ی عربی
دانشجوی سال آخر مدیریت بازرگانی(Business Administration)
از سال 81 توی پرشین بلاگ مینویسم. اما چون اونجا رو کسانی میخونن که دوست ندارم، برای همین به یه جای بی نام و نشان کوچ کردم! یعنی اینجا حرفهای مگو ی منه! اونجا حرفای بگو! و معمولا” هم حرفهای مگوی آدم بیشتر از بگو هاست!!
فعلا”
دستهبندی شده در: از هر دری سخنی | بیان دیدگاه »