11- جنون نامه

امشب نمیدانم چرا اینقدر بی تاب نوشتنم

نوشتن برای تو

ساعت هاست که منتظرت هستم..

اما گویی تو در خواب شیرینی گرفتار آمده ای

غافل از حال پریشان مایی..

چقدر دلم میخواهدخواب را از چشمانت بگیرم

و خودم را در قالب چشمانت بگنجانم..

اگر این دل بی طاقتم آرام نگیرد چه؟

اگر این لیلای تو مجنون ترت شود چه؟

آه! چه میگویم؟! مگر جنون بیش از این هم، میشود؟!

رفتن نامه

روز بعد از رفتن تو..

از اون روز تا حالا
بارون که میباره
توی برخورد هر قطره ش با زمین
پژواک اسم تو رو میشنوم
و کاش میشد دونه به دونه ی این قطره ها رو
بغل کرد و بوسید!

9- نفهم نامه

من منظورم ماه را نفهمیدم!

نمیدونم چه معنی داره این اتفاقات

یه زمانی در کشمکش اتفاقاتی که وقوعش هم شیرین بود هم تلخ

چندین ماه گذشت. اوضاع آروم. منم فراموش کرده بودمش. تا اینکه یه نفر یه روزی به یادم آورد و مجبورم کرد اعتراف کنم و بعدش کلی بارمون کرد و گذاشت رفت!

و حالا امشب کسی رازش رو با من به اشتراک گذاشت که تقریبا» همچین تجربه ای داشته! و ازم راهنمایی میخواست و کردم!!

عجیب بود.. مکررا» یاد آوری این وقایع معنای خاص داره که همونیه که میگم من منظور ماه را نفهمیدم!

8- نمیدانم نامه

این دل، آنقدر گرفته است که اگر همه ی دنیا ورق شود و همه ی درختان قلم،
کلمه ای جز » نمیدانم » بر پیکره ی آن نقش نمیبندد…

7- انتظار نامه

دستام رو توی هم قلاب میکنم
میذارم روی میز
بالا و پایین میبرم
از هم بازشان میکنم تا نفس بکشند
کارساز نیست
پاهایم به میان می آیند
چه تکان های شدیدی به خود میدهند
دل توی دلم نیست
اگر…
کاش…
فایده ندارد
بر میخیزم
راه میرم. از این سو به آن سو
از چپ به راست
شمال به جنوب
اه!
پایان ندارد
این
انتظار لعنتی!

6-سرگذشت نامه

برام میخونه..
+ بااااا صدای بی صدا.. مث یه کوه بلند.. مث یه خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد
با دستای فقیر.. با چشمای محروم.. با پاهای خسته.. یه مرد بود یه مرد
– نخون! یه چیزی بگو توش امید باشه..
+ یه شب مهتاب.. ماه میاد تو خواب.. منو میبره از توی زندون… مث شب پره با خودش بیرون
– نه! یه چیزی که توش من باشم.. تو باشی..
+میخواستم یه قصری بسازم.. پنجره هاش آبی باشه.. من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
اما حالا، دستای من، دستای تو، دور از همدیگه، تو آغوش مرد غریبه، روی لبای زن نا شناس..
بازم بگم؟
– بنویس از آنچه ما را به سر اومد.. بد قصه ها گذشت و بدتر اومد..
و این یک پایان بود!

5- انادر نامه

گذشته، جلوی چشمام مانور میره
چقدر دلم براش تنگ میشه!
با خودم فکر میکنم که این گذشته، حال ه دیروزه!
چرا حال رو گاهی دوست ندارم و وقتی قدیمی میشه، دلم براش پر میکشه؟!
نتیجه نداره!
بازم تو خیالم پرواز میکنم..
میرم جایی که تو نشستی و با دستام یه لبخند روی لبات میکشم.
آخ خ خ!
دلم تنگه واسه روزایی که حتی ناز چشمام رو میکشیدی تا با کلی عشوه بازشون کنم و توی چشمات خیره بشم..
دلم اون لحظه ای رو میخواد که با دستات دنباله ی چشمم رو میکشیدی و میگفتی چه کرده خدا!
همون لحظه ای که باهات حرف میزدم و بعد از تموم شدنش، تو رو مات میدیدم..
– چته؟ بیداری؟
+ چشمات رو ازم نگیر..
آغوش اون لحظه ی بودنت رو میخوام..
تو رو..
و مریم رو..